محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
661
تاريخ الطبرى ( فارسي )
تعبير آن را نيز درست گويى » و آنچه را سطيح گفته بود نهان داشت تا ببيند آيا سخنان آنها متفق خواهد بود يا مختلف . شق گفت : « بله جمجمه اى ديدى كه از تاريكى درآمد و ميان باغى و تپه اى افتاد و همهء جنبندگان از آن بخورد . » و چون شاه ديد كه سخن آنها يكى است گفت : « درست گفتى از تعبير آن چه دانى ؟ » شق گفت : « قسم به انسانهاى ميان دو سنگستان سياه كه سياهان به سرزمين شما درآيند و بر هر كه انگشتان نرم دارد چيره شوند و از ابين تا نجران را به تصرف آرند . » شاه گفت : « اى شق به جان پدرت كه اين حادثه اى خشمآورد و رنجزاست كى رخ دهد به روزگار من يا پس از من ؟ » شق گفت : « مدتها پس از تو باشد ، آنگاه بزرگى و الا مقام شما را از آنها برهاند و آنها را به سختى زبون كند . » شاه گفت : « اين بزرگ و الا كيست ؟ » شق گفت : « جوانى باشد نه دنى و نه دنىپرور كه از خانه ذى يزن درآيد . » شاه گفت : « آيا پادشاهى وى دوام يابد يا به سر رسد . » شق گفت : « با پيمبرى به سر رسد كه ميان صاحبان دين و فضيلت حق و عدالت آرد و پادشاهى قوم وى تا به روز فيصل بپايد » شاه گفت : « روز فيصل چيست . » شق گفت : « روزى كه واليان سزا ببينند و از آسمان نداها آيد كه زندگان و مردگان شنوند و مردمان براى وعده گاه فراهم شوند و هر كه پرهيز كار باشد نيكى و كاميابى بيند . » شاه گفت : « آنچه گويى درست است ؟ »